تبليغاتX
.....آبی مثل
یادداشت های من

به نام مهربونم

این روز ها دل آسمان گرفته از همه چی

حتما خسته شدید از دست این اسمان که همش از غصه هاش می نویسه

خیلی وقته آپ نکردم و نمی دونم دیگه کی بتونم بیام آپ کنم چون تا مدت نامعلومی به علت دردگیری های جسمی نمی تونم بیام دفتر بنابراین امکان آپ کردن یا سر زدن به دوستام رو ندارم

همش این دکتر و اون دکتر می رم اما تشخیص درست رو نمیدن و هر کسی یه چیزی میگه و من دچار سرگردونی عجیبی شدم

تو ای دوستم فکر می کردم می مونی اما تو هم رفتی درسته من گفتم برو اما .........

دلم شکست مهتاب سفر کرد به جایی که به اون تعلق داشت از این به بعد هر وقت دلم براش تنگ شد باید به آسمون نگاه کنم

امروز مادرش خبر سفر مهتاب رو داد و دلم از غم بی اندازه ای پر شد مادرش بهم گفت مهتاب رفت اما تو باید جای اونو بگیری چون صدای تو مهتاب منو زنده می کنه روحش شاد

نمی دونم کی میام و تکلیف جسمم هم معلوم نیست

بازم میگم الهی به امید تو

یارب تو انم ده که آن به

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 17:2 | لینک  | 

 به نام مهربونم

 شیرین

وقتی داشتم از فیزیوتراپی بر می گشتم تو شهرکمون داشتم آروم قدم میزدم و به طرف خونه می اومدم غرق افکار خودم بودم  ایستادم تا نفس تازه کنم که جلوم بچه تقریبا دو ساله تو بغل مامنش بود براش شکلک در آوردم و اونم  بهم لبخند زد منم براش یه بوس فرستادم و با کمال تعجب اونم برام بوس فرستاد و قلبم سر شار از عشق شد

عمیق

این روز ها خیلی فکر می کنم به خیلی از چیز ها مخصوصا زمانی که رو تخت فیزیوتراپی هستم سکوت اونجا بیشتر منو به فکر می بره

 دلتنگ

دیروز داشتم دفتر خاطراتم رو ورق می زدم که به اسم بابا رسیدم و خاطرات اون و مثل همیشه بینهایت دلم براش تنگ شد .

 دعا

کاش خدا از تو بگیرد ، هر آنچه خدا را از تو بگیرد

 ایست

درد باعث شده تا تو تمام کارهام یه تابلوی ایست بزنم

 عشق

چیزی که خیلی کمرنگ شده و کمتر کسی این روزها واقعا معنای اونو می دونه ، چرا باید جواب قلب پاک ما با بدجنسی داده بشه

 شکر

درد باعث شکایتم شده بود اما شنیدن صدای امین ( زندگی با معلولیت ) به یادم آورد که صبور باش مثل امین

 

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 15:59 | لینک  | 

 

 

 

به نام مهربونم

شغل من طوریه که همیشه دارم خیانت بعضی از آدم ها رو در حق هم می بینم که خیلی آزار دهنده س اما زمانی که پای آشنا ها میاد وسط بحث فرق داره

یکی از دوستای نزدیکم با شوهرش مشکل داره و اون ادم که شریک زندگی اونه به هر بهانه ای اونو به باد کتک میگیره ، آخه چرا ؟ چرا مردا فکر می کنن کتک زدن بهتر از حرف زدن جواب میده با این که جهان رو به رشده اما چرا کشور ما، فرهنگ ما، هنوز اون طور که باید رشد نکرده و نمی کنه واقعا جای تاسف داره

امروز برای مهتاب زنگ زدم مادرش گفت دوباره تو کما رفته خیلی ناراحت شدم تمام بدنم درد گرفت خدایا نمی دونم چه حکمتی داری کاش درکت می کردم

خواهش می کنم براش دعا کنید

دیروز برای جراح مغز و اعصابم زنگ زدم و جریان اشعه گاما رو پرسیدم گفت متاسفانه نمی تونیم از این روش استفاده کنیم چون تعداد تومور ها خیلی زیاده و فضای زیادی رو اشغال کرده بنابراین پرتو درمانی نه تنها کمکی نمیکنه بلکه چند تا بافت سالمی هم که وجود داره از بین می بره جراحی هم اصلا توصیه نمیشه چون خیلی خیلی خطرناکه تنها راه صبوریه و فعلا 10 جلسه فیزیوتراپی

دیروز وقتی داشتم میرفتم فیزیوتراپی  تو راه کلی فکر کردم تنها چیزی که این روز ها از خدا می خوام اینه که به من وسعت قلب بده و این که از شرایطم شاکی نباشم بهم صبر بده تا بتونم همون طوری که دکتر گفت روی بیماریم رو کم کنم و این چند روز دنیا محتاج کسی نباشم و باری برای عزیزام نباشم همین.

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 18:56 | لینک  | 

به نام مهربونم

 دوشنبه صبح رفتم بیمارستان از ساعت 7 تا 11:45 دقیقه منتظر شدم تا بتونم دکتر میر رو ببینم دیگه به جای علف زیر پام زمین فوتبال در اومده بود

وقتی دکتر میر عکس های جدید ام آر آی منو دید گفت درگیری تمور ها قبلا سمت راست بود و حالا بزرگی اون به سمت چپ کشید شده و روی عکس لکه سفید کوچولویی رو نشونم داد که عامل درد بود بعد هم گفت تزریق کار خطر ناکی میتونه باشه و اون این کار رو انجام نمیده و توصیه هم نمیکنه گفت باید با پزشک مغز و اعصاب مشورت کنم واسه همین دیشب رفتم پیش دکتر عزبدفتری دکتر گفت از دیدن من خوشحال شده و روحیه من و مقاومتم در مقابل این بیماری اونو متعجب کرده گفت تا حالا خیلی خوب دوام اوردی من هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم قرار شد یه کم تحقیق کنه و با چند تا پزشک دیگه مشورت آخه جراحی خیلی خطر ناکه اون گفت این بار از اشعه گاما استفاده می کنیم تا حجم تومور ها رو کم کنیم و شماره تماسم رو گفت و گفت بهت خبر میدم از نحوه برخورد دکتر خیلی خوشم اومد انگار یه مسکن برام بود .

فعلا از دارو های مسکن دکتر میر استفاده می کنم که قرص خواب هم همراه اونا بود دیروز و امروز کلی خوابیدم و از کل کارام عقب موندم باید نصف اونو بخورم

دیروز که داشتم از خیابون رد میشدم چند تا ماشین ایستادن تا من رد شم از لاین مخالف یه موتور سوار اومد مثل جن ظاهر شد نزدیک بود منو بزنه بهش گفتم آخه چرا لاین مخالف برگشت بهم توهین کردن و بعد گازش رو گرفت و رفت خیلی عصبانی شدم اما چیکار می تونستم بکنم

امروز که داشتم می اومدم دفتر سر خیابون شهرک ایستاده بودم تا تاکسی بگیرم  که یه ماشین ایستاد جلو پام چپ چپ نگاش کردم و رفتم جلوتر دوباره اومد جلوتر و شیشه رو داد پایین و گفت بابا ببین کیه بعد چپ چپ نگام کن فرهادم ، سروم رو آوردم پایین و گفتم وای خدای من فرهاد تویی ( یکی از دوستای قدیمی که روز عروسی دختر عمه ام فهمیدم پسر عمه ی دختر عمه من میشه) وقتی سوار شدم گفت واقعا از اون چشمات ترسیدم گفتم آخه قبل تو هم یکی دو نفر واستادن تا من سوار شم برا همین خیلی عصبانی بودم گفت ای کاش اونا  بودن و میدیدن شما به ما افتخار دادین و سوار ماشین ما شدین بعد هم کلی خندید و منو تا دفتر رسوند

خدایا کمک کن تا کسی تو خیابون شکم درد  نگیره که بد بخت میشه

دوباره باید صبر کنم تا ببینم دکتر چی میگه؟

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 18:4 | لینک  | 

به نام مهربونم

 عزاداری همه ی شما عزیزای دلم قبول باشه امیدوارم که ما رو از دعای خیرتون محروم نکرده باشید .

این چند روزه همش یه حس خاصی داشتم یه دل تنگی  یه حس غربت

چند شبی که رفتم هیئت حال و هوای خوبی داشت ولی گاهی مداح یه کم زیاده روی می کرد و حسابی این خانم ها رو به غش و ضعف می کشوند

روز تاسوعا و عاشورا دسته های عزادری زیادی از جلوی خونه ی خواهرم می گذشتند که بعضی ها نمادی از کاروان امام حسین هم همراهشون بود

چند روز پیش جلوی خونه ی خواهرم سر خوردم و پام به شدت درد گرفته

درد سیاتیک خیلی اذیت میکنه ، چهار شنبه ساعت 8 شب رفتم دکتر مطب خیلی شلوغ بود یه عالمه آدم نشسته بودن رفتم پیش برادرزاده دکتر که منشی هم هست با دیدن من از جاش بلند شد و بنده خدا کلی احترام گذاشت بعد دفترچه بیمه رو دادم و گفت خیلی زود می فرستم  شما رو داخل تشکر کردم و یه جا نشستم مطب شلوغ بود اما توجه همه به صفحه ی تلوزیون بود و تقریبا همه ساکت داشتن به سریال کلید اسرار نگاه میکردن اما بعد از تمام شدن سریال آدم تو اون سالن سر درد می گرفت خلاصه بعد از 50 دقیقه نوبت ما شد و رفتیم تو اتاق دکتر منتظر شدم تا مریضی که با ما اومد تو از اتاق خارج بشه و ما با دکتر تنها باشیم دکتر بعد از دیدن عکس های جدید گفت که تمور ها به نخاع فشار می آرن و التهاب اونها باعث درد میشه و تنها راه تسکین درد تزیق  در سه مرحله به نخاع یا رادیوتراپی هست که تزیق رو تاکید داشتن اما در نقطه ی حساسیه و هر کسی انجامش نمیده در حال حاضر باید یه دکتر خوب پیدا کنم تا ببینم چی پیش میاد

امروز رفتم انجمن حمایت از بیماران سرطانی خیلی دلم می خواست برای تشکر برم اونجا و بلاخره تونستم اونا با دیدن من بیشتر از خودم خوشحال شدن و از حال و هوام پرسیدن که اتفاق های اخیر رو گفتم .

دلم می خواد خدا هر تقدیری رو که برام رقم میزنه اول ظرفیت اون رو بهم بده

 

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 17:40 | لینک  | 

به نام مهربونم

امروز روز خوبی بود رفتم برای خودم عطر خریدم و از بوش لذت بردم استفاده از عطر حالمو عوض میکنه و یه حس خوبی بهم میده

دیروز تو کلاس نقاشی مانتوم گرفت به میز و میخش مانتوم رو پاره کرد

نقاشی گل آفتابگردون رو دوست دارم  استاد رحیم هم خوشش اومد

امشب شب یلداست بلند ترین شب سال ، امشب با تمام خاله هام دور هم جمع هستیم امید وارم همیشه همه ی عزیزانتون کنارتون باشن

درد سیاتیکم اندازه چشم مورچه کم شده

امروز به همه یه اس ام اس دادم این که

سلام من فردا دارم برای همیشه از اینجا میرم دیگه منو نمی بینی امید وارم منو بخاطر تمام بدی هام  ببخشی ......... قربانت پاییز – پیشاپیش یلدا مبارک

واکنش دوستام واقعا جالب بود حتی بعضی ها اس ام اس رو تا آخر نخونده زنگ زدن که خوبی؟ کجا؟  البته این اس ام اس رو مدیون الی جونم هستم  ، یه جورایی تست علاقه بود

 چند روز پیش با خواهر مهتاب تماس گرفتم خوشبختانه تو بیمارستان بود حال مهتاب رو پرسیدم گفت که به هوش اومده و از icu  بیرون اومده اما هنوز دم دستگاه بهش وصله و از طریق تزریق غذا می خوره اما این که حرف بزنه یا واکنش نشون بده نه هنوز نه ،اما گوشی رو گذاشت دم گوش مهتاب تا من حرف بزنم خوشحال بودم از این که اون صدای منو میشنوه و ناراحت از این که نمی تونه حرف بزنه  با این حال خدا رو شکر می کنم خیلی زیاد که از اون حالت خارج شده

گاهی آدم به اطرافیانش زمان میده تا اگه مسئله ای هست حل بشه اما گاهی اگه سال ها بگذره کسی که نخواد عوض شه نمیشه و اینو نمیشه کاری کرد

گاهی حتی اگه غرورت رو هم زیر پا بذاری کسی قدرت رو نمیدونه و درکت نمیکنه

چه سخته تو تلاش کنی برای موندن و کسی حتی احساست نکنه

پس چرا؟ دورغ چرا ؟

چرا به من دروغ میگن چرا ؟

چرایی بی جواب

گاهی ادم ها از آزار دادن لذت میبرن

حتی تویی که مدعی هستی

 

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 17:44 | لینک  | 

به نام مهربونم

{img_a}

*در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود *

و کلمه به زبانی که بخواندش ، و بی اندیشه ای که بداندش ، چگونه می تواند بود ؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود ،

و با نبودن چگونه می توان بودن ؟

و خدا بود و ، با او ، عدم

و عدم گوش نداشت ،

حرفهایی هست برای گفتن

که اگر گوشی نبود نمی گوییم

و حرفهایی هست برای نگفتن ،

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند .

حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ، و سرمایه ماورائی هر کس به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد

حرف های بیتاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند ، و کلماتش هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ، کلماتی که پاره های بودن آدمی اند .....

اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند

اگر یافتید ، یافته می شوند و.....

در صمیم وجدان او آرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند ، و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و ، دمادم ، حریق های وحشتناک عذاب بر می افروزند .

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ،

که در بی کرانگی دلش موج میزد و بیقرارش می کرد . و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

هر کسی گمشده ای دارد ، و خدا گمشده ای داشت .

هر کسی دو تا است ، و خدا یکی بود .

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست ، هر کسی را بدان گونه که هست احساس می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست .

انسان یک لفظ است ، که بر زبان آشنا می گذرد ، و بودن خویش را از زبان دوست می شنود ،

 هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن میهراسد ، و در خفقان جنین خون می خورد ،

و کلمه مسیح است ، آنگاه که روح القدوس ، فرشته ی عشق ، خود را بر مریم بیکسی ، بکارت حسن ، میزند وبا یاد آشنا ، فراموشخانه ی عدمش را فتح می کند و خالی معصوم رحمتش را – که عدمی است خواهنده ، منتظر ، محتاج – از حضور خویش ، لبریز می سازد و آنگاه ، مسیح را که چشم به راه شدن خویش بقراری می کند ، می بیند ، میشناسد ، حس می کند و اینچنین مسیح زاده میشود ، کلمه هست می شود در فهمیده شدن ، می شود ، ودر آگاهی دیگری به خود آگاهی می رسد

که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را حس می کند ، ویا وجودی که عدم خویش را .

و در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه یعنی خدا بود ،

عظمت همواره در جستجوی چشمی که او را ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیراب کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور ،

اما کسی نداشت .

خدا آفریدگار بود ، و چگونه می توانست نیافریند ؟

و خدا مهربان بود ، و چگونه می توانست مهر نورزد ؟

بودن ، می خواهد

و از عدم نمی توان خواست ، و حیات انتظار می کشد ، و از عدم کسی نمی رسد .

و داشتن نیازمند طلب است ، و پنهانی بیتاب کشف ، و تنهایی بیقرار انس ،

و خدا از بودن بیشتر بود

و از حیات زنده تر ، و از غیب پنهان تر ، و از تنهایی تنها تر ، و برای طلب بسیار داشت ،

و عدم نیازمند نیست ، نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر ، نه میشناسد ، نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد و نه هیچ گاه بیتاب می شود

که عدم نبودن مطلق است

اما خدا بودن مطلق است

و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست ، و خدا غنای مطلق بود و هر کسی ، به اندازه ی داشتن هایش می خواهد

و خدا گنجی مجهول بود

که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

و خدا زنده ی جاوید بود

که در کویر بی پایان عدم تنها نفس می کشید ، دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنائی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص گیرد .

و خدا آفریدگار بود

و دوست داشت بیافریند ،

زمین را گسترد و دریا ها را از اشک هائی که در تنهائی اش ریخته بود پر کرد و کوه ها ی اندوهش را که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گردیده بود ، بر پشت زمین نهاد ، و جاده ها را که چشم به راهی های بی سود و بی سرانجامش بود بر سینه ی کوه ها و صحرا ها کشید ،

 و از کبریائی بلندش و زلالش آسمان را بر افراشت ، و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود ، و آه های آرزومندش را که در آن از ازل به بند بسته بود ، در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت .

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد ،

و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

و رنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید ، و از این سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها ریخت .

و بر پرده حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد . و در ششمین روز سفر تکوینش را به پایان برد .

و با نخستین لبخند هفتمین سحر ، بامداد حرکت آغاز کرد .

کوه ها قامت بر افراشتند و رود های مست از دل یخچال ها ی بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش کردند ، و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان بگریختند و ، بیتاب دریا –آغوش منتظر خویشاوند – بر سینه ی دشت ها تاختند و دریا ها آغوش گشودند و....

در نهمین روز خلقت ، نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس ، که از آغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود ، چند گامی از ساحل خویش ، رود را به استقبال بیرون آمد و رود آرام و خاموش ، خود را به تسلیم و نیاز پهن گسترد ، و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد ، و اقیانوس به تسلیم ونیاز، لبهای نوازشگر خویش را پیش آورد ، و بر آن بوسه زد . و این نخستین بوسه بود .

و دریا تنها آواره و بیقرار خویش را در آغوش کشید ، و او را ، به تنهائی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس ، باز آورد .

و این نخستین وصال دو خوییشاوند بود ، و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا می نگریست

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی برکشیدند و

باران ها و باران ها و باران ها

گیاهان روئیدند و درختان سر بر شانه های هم برخاستند و مرتع ها ی سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریا ها را پر کردند .....

و خداوند خدا ، هر بامدادن از برج مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و ...

هر شامگاه با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره مغرب فرود می امد و نومید و خاموش سر به گریبان تنهائی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمیگفت .

و خداوند خدا هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا می آمد و چشم چپ خویش ، جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت ، تا در شب ببیند و نمی دید ، خشم میگرفت و بیتاب میشد و تیر های آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و ....

سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته سردونومید فرود می آمد و قطره اشکی درشت از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت،

رود ها در قلب دریا ها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند و پرندگان در سراسر زمین ناله ی شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ، با نیمه ی خویش بر زمین می خرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا میافشاندند و اما .....

خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتی اش بی کس و در آفرینش پهناورش بیگانه می جست و نمی یافت .

آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید ، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم براه آشنا بود

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

در جمعیت چهره های سنگ و سرد تنها نفس می کشید

کسی نمی خواست، کسی نمی دید، کسی عصیان نمی کرد ،کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت و.................

و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت

هیچکس او را نمی شناخت هیچکس با او انس نمیتوانست بست

انسان را افرید

و این نخستین بهار خلقت بود

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 18:16 | لینک  | 

به نام مهربونم

 یه سوال ذهنم رو مشغول کرده ؟

یه تردید ؟

یه تردیدی که جوابش رو می دونم اما می خوام که ندونم !!

کسی که یه زمانی خیلی دوستش داشتم تمام زندگیم بود دوباره اومده

یه روز مثل همیشه برای کسی که هیچ جوابی ازش نمی گرفتم پیغام گذاشتم که حالش خوبه

فرداش تو امیل هام  با کمال تعجب دیدم جواب داده گفته شما ؟

من هم گفتم فلانی

بعد از چند روز دیدم برام پیغام گذاشته ،گفته وای تویی چقدر دنبالت گشتم چقدر تو رو کم دارم و داشتم ، من تو زندگیم شکست خوردم ، زمین خوردم ، مادرم رو از دست دادم خیلی تنهام بعد هم شماره تماسش رو گذاشت .

وقتی پیغامش رو خوندم دلم گرفت خیلی زیاد ، دوباره تمام گذشته برام تداعی شد ،

با کلی تردید باهاش تماس گرفتم وقتی صداش رو شنیدم خیلی گرفته و غمگین بود گفت مادرش تازه مرده وتو زندگیش شکست خورده و خیلی درمونده شده ،گفت من در حقت خیلی بدی کردم و قدر تو رو ندونستم

به حرفاش گوش دادم بعد گفتم یادته با من چه کردی زمانی که پدرم فوت کرده بود دونه دونه ی اتفاق های گذشته رو براش گفتم و اون تنها گفت شرمنده س

نمی دونم چی کار کنم از طرفی له شدنم تو گذشته یادم میاد و از طرف دیگه درمونده شدن اون ناراحتم میکنه

نمی دونم نمیتونم دوباره بذارم بیاد و بعد هر وقت خواست بره !؟

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 17:57 | لینک  | 

به نام مهربونم

 دیروز با مامان مهتاب حرف زدم اون گریه می کرد و می گفت وقتی با تو حرف میزنم انگار مهتابی ، حال مهتاب رو پرسیدم گفت بهوش اومده اما نسبت به محیط اطرافش گنگه و ما رو نمیشناسه ، یکم دلداریش دادم و گفتم براش دعا میکنم .

همیشه خدا خیلی بزرگه ، وقتی که آخرین پست رو گذاشتم سودابه اومد و بین حرفامون گفتم دلم می خواد برم تو بغلش و اون در حالی که چشماش پر اشک بود بغلم کرد چه لذتی داشت این بغل ، پر آرامش و امنیت و عشق

چند روزه دارم با خودم حرف میزنم با بدن و بیماریم قرار شده دوباره با هم دوست باشیم و همدیگه رو اذیت نکنیم

شروع کردم به نقاشی یه طرح جدید زدم اسم کارم رو گذاشتم گل آفتابگردون اگه تموم شد عکس اونو میذارم

روز 12 آذر روز جهانی معلولین بود وقتی رفتم تو سالن از دیدن بچه ها خیلی خوشحال شدم چند دقیقه ای نشستیم که آقای محمد زاده رئیس انجمن اومد گفت پاشو بیا به همه خیر مقدم بگو و از مسئولین بخواه که به مشکلات بچه ها رسیدگی کنن من گفتم آقای محمد زاده من، الان به من میگین من که آمادگی ندارم اصلا به حرفم گوش نکرد گفت بعد از قرآن باید بیای بالا من دستپاچه چند تا کلمه رو نوشتم زمانی که داشتم میرفتم بالا پاهم به شدت می لرزید وقتی تو جایگاه قرار گرفتم به جمعیت نگاه کردم نفسم داشت بند می اومد بعد گفتم به نام  خدا  و شروع به سلام کردن و بعد هم تبریک گفتن،  دو سه دقیقه بعد که حرفام تمام شده بود دیگه نفس نداشتم منتظر بودم تا با دس زدن کارم تمام شه اما ملت داشتن به من نگاه می کردن و منتظر بودن تا ادامه بدم ، خلاصه با هزار بد بختی حرف زدم وقتی کارم تمام شد اومدم پایین به سختی راه می رفتم وقتی رسیدم پیش بچه ها گفتن قهرمان خوش اومدی و خوشحال شدم از این که از پس کارم بر اومدم

راستی می خوام ابرای دل آسمون رو کنار بزنم و تو پاییز هم بهار باشم

خدا رو شکر که اینجا رو دارم و هستند آدمای که با وجود این که هرگز همدیگه رو ندیدن اما قلبشون برای هم می تپه دوستتون دارم امید وارم که خدا همیشه آسمون زندگیتون آبی باشه

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 18:18 | لینک  | 

به نام مهربونم

{img_a}

چند وقته برای بعضی ها سواله که برداشتن توده چه تغیری در من ایجاد کرده آیا حالم بهتر شده باید بگم که برداشتن توده ها یک از ده بوده یعنی تنها یکی از مشکلات من  شاید حل شده باشه ، عصا های من سر جاش باقی مونده و می مونه که بدون اونها نمی تونم قدم از قدم بردارم  یه توده کوچیک دیگه تو پشتم پیدا کردم که با دست کاملا قابل لمسه ، پشتم یه زخم ایجاد شده شبیه زخم بستر که مدت هاست خوب نشده درد کمرم زیاد شده و سیاتیک جدیدا خیلی اذیت می کنه این حال جسم منه اما حال روحم

وقتی به اطراف نگاه می کنم و زندگی ها رو می بینم یه احساس خاصی پیدا می کنم و برای چرا هام جوابی ندارم جز این که حتما حکمتی داره و این تنها می تونه جلوی جاری شدن اشک هامو بگیره تنها چیزی که دارم توی خدای من

دلم می خواد درس بخونم اما برای کسی قابل درک نیست چه مشکلاتی دارم دلم می خواد تو نقاشی کولاک کنم اما نمی دونم چرا نمیشه دلم می خواد دلم می خواست سنتور رو عالی کار کنم اما سر جام میخ کوب شدم همه ی اینا بر می گرده به شرایط ، شرایط این شرایط لعنتی یه بغضی تو دلمه نمی دونم چی کار کنم اشک هامو کجا ببرم ؟در خونه ی کی ؟

این روز ها فقط صبر می کنم صبر و صبر و صبر

چند روز پیش که تو تاکسی نشسته بودم و داشتم می اومدم دفتر یهو یاد بابا افتادم دلم بینهایت تنگ شده و بعد هم مهتاب بی اختیار اشکم رو گونه هام بود ، مدت زیادی دلم یه آغوش می خواد آغوشی که مال منه ، روز هایی که بیمارستان بودم خیلی خوب بود چون به بهانه ی مختلف می تونستم تو آغوش عزیزام باشم ، شاید خنده دار باشه یه روز که ملی اومد خونمون و کنار تختم نشسته بودیم بغلش کردم دلم نمی خواست ازش جدا شم اما خیلی زود از اون کنده شدم ، دلم می خواست کسی بود و بغلم می کرد و ساعت ها تو بغلش می موندم .

مثل بچه ای شدم که همش گریه می کنه تا پدر مادرش اونو بغل کنن و زمانی که تو آغوش اونا باشه ساکت و آرومه

 راستی چطور میشه تو که بزرگ ترینی آغوشتو باز کنی چی میشه ؟ها چی میشه ؟ پس من دل تنگمو کجا ببرم تازه تو از همه چی خبر داری مگه نه ؟ لازم نیست از دلم برات بگم از حرفایی که هیچ جای دنیا نمی تونم بگم فقط می خوام کنارم باشی خسته و تنهام تو می دونی

نوشته شده توسط آسمان در ساعت 16:30 | لینک  |