تبليغاتX
.....آبی مثل

.....آبی مثل

یادداشت های من

 

به نام آنکه درد و زندگی را تواما آفرید...

 

سهیلا (آسمان) از پیش ما رفت

اما تا آخرین لحظه و در اوج اندوهی جانکاه از دردی مزمن و طاقت فرسا

امیدوار به رحمت و بخشش الهی ماند و با لبخند چشم به روی همه ی

دردها و ناکامی ها بست و در این ماه پاک آسوده چهره در نقاب خاک کشید.

روحش شاد...

 

اندیشه

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مرداد1390ساعت 16:8  توسط آسمان  | 

شکر خدا

به نام مهربونم

این بار به خاطر این که خواستم اندیشه رو سوپرایز  کنیم نا گفته راهی تهران شدم دقیقا چند روز بعد سیزده بدر بود با هزار کلک تونستیم با افسانه جون و نازی جون فاطمه رو بکشونیم خونه من تو اتاق قایم شدم بعد زنگ زدم به فاطمه در حالی که گوشی دستم بود از اتاق اومدم بیرون که فاطمه خیلی خوشحال شد ما شب و روز خوبی کنار هم داشتیم در ضمن پرنیان عزیزم هم اومد اما من حالم خیلی خوب نبود و بچه ها رو نگران کرده بودم خلاصه روز دوشنبه وقتی رفتم دکتر گفت که بازم باید بری ایتالیا یه نگاه به نازی جون انداختم که دکتر گفت به من نگاه کن خندم گرفت بعد قبول کردم که برم ایتالیا ، ایتالیای امام خمینی خوب بود پرستارای خوبی داشت اما بدی که داشت این بود که بهم متادون میدادن که کل روز رو خواب بودم یه روز که دکتر رو دیدم گفتم من می خوام فعالیت کنم نمی خوام تمام زندگیم به خواب بگذره اونم گفت که داروتو کم می کنم انقده خواب بودم که وقتی بچه ها اومدن ملاقت اصلا نفهمیدم که چی شد خلاصه بعد چند روز مرخص شدم و رفتم کرج خونه ی خاله جون خیلی خوب بود اما خوب تر این بود که پای رفتن به بیرون رو داشتم اما با این حال یه روز یه پیاده روی کوچیک داشتم که اونم بد نبود خدا رو شکر الان دو روز ه که برگشتم درد کلافه ام میکنه اما چه میشه کرد زندگی ادامه داره

برنامه ریزی کردم برای نقاشی ،شنا ،ورزش ، کتاب خوندن ،  نگهداری از نوزادی که به زودی پا به دنیا میزاره 

خدا رو به خاطر تمام اون چیزایی که دارم شکر می کنم امید وارم همیشه چشمانی به من بده تا داشته هامو خوب ببینم و شکر گذار باشم




+ نوشته شده در  شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 19:52  توسط آسمان  | 

آبی مثل آسمون

به نام خدای بزرگ و مهربون

سلام به همه ی عزیزانی که تو این مدت لطفشون شامل حالم بوده

سال نو مبارک امیدوارم که سال خوبی رو شروع کرده باشین و همه ی سال های پیش روی زندگیتون سرشار از زیبایی و موفقیت باشه

جونم براتون بگه سال 89بخصوص نیمه دوم سال اتفاقات زیادی برام افتاد بخصوص این اواخر ، راستش دلم نمی خواد زیاد اتفاقاتی که گذشت رو آب و تاب بدم واسه همین سعی میکنم خلاصه بگم و حرفای تازه بزنم آخه سال جدیده

و اما ...............

اون روز افسانه جونم به دلش می افته و به جای رفتن به سر کار ، بره پشت در اتاق عمل شاید دکتر رو ببینه و از قضا اتاق عمل رو پیدا نکرده موفق میشه دکتر رو ببینه و این مثل معجزه بود و یه نامه از دکتر گرفت تا ما رو پذیرش کنن وقتی ما بعد ساعت ها نشستن موفق شدیم بریم داخل اتاق دکتر اون بعد دیدن مدارکم گفت شما بیمار ما نیستین و من نمی تونم کاری براتون بکنم دلم یه جوری شد و ناراحت شدم بعد ساعت ها نشستن رو صندلی فلزی این جوابم نبود که خانم منشی گفت ما رو میذاره تو نوبت بعد ازظهر که با دوندگی افسانه جون تونستیم برا دکتر میرزا نیا وقت بگیریم که ایشونم گفتن باید وضعیتم در کمسیون پزشکی مطرح شه و تنها نمیشه نظر داد که نتیجه هم بر این شد که شیمی درمانی بهم کمکی نمیکنه و (برای گرفتن مدارکی که برای این کمسیون داده بودم کلی دردسر کشیدم که اگه افسانه جونم نبود موفق نمیشدم مدارکم رو بگیرم که این بی مسئولیتی یه سری از پزشکا رو متاسفانه میرسونه )من رو دوباره به دکتر معماری معرفی کرد که ایشون دوباره منو به تومور برد بردن و با پزشکای دیگه مشورت کردن و اونها قبل از هر کاری نمونه برداری رو پیشنهاد کردن

برای نمونه برداری هم اگه نازی عزیزم نمود کارم راه نمی افتاد چون جناب آقایون پزشک اونجا به جای نمونه برداری از ریه از پشتم نمونه گرفتن در صورتی که دستور پزشکم نمونه از ریه بود که با کلی دعوا و بی احترامی که به نازی کردن تازه با منت قبول کردن که از ریه نمونه بردارن و الکی الکی پشتم رو سوراخ کردن دلم می خواست  یه جوری از خجالت نازی در بیام که مجبور شد حرکت بی ادبانه دکتر رو تحمل کنه اما مثل همیشه تنها تو دلم براش آرزوی موفقیت میکنم که انقده برام زحمت میکشید

نمونه ها به پاتولوژی داده شد و نتیجه بر این شد که همه تمور ها بد خیم شدن ، ران ، پشتم و اونی که جدیده و از ریه تا شکم کشیده شده و تنها کاری که میشه کرد مدارا کردنه و یه سری داروی مسکن و حالا من دارم زندگی میکنم گاهی درد خیلی زیاد میشه اما این حس که خدا هست و منو میبینه و دوستم داره برام ارزش داره دکتر طب تسکینم خیلی ماهه ، دارو داده و گفته بعد تعطیلات تماس بگیریم و نتیجه تست دارو رو بگیم دارو ها حس میکنم زیاد تو کم شدن درد تاثیر نداشتن بیشتر این روحیه من بود که تاثیر گذاشته

نمیدونم اما به خودم قول دادم که به نوروفیبروما اجازه ندم بیشتر رشد کنه می خوام دست تو دست خدا بفرستمش به جایی که متعلق به اونه حالا می خواد یه سیاره  یا کره دیگه باشه فرقی نداره

دیشب تو دردام بهش گفتم فکر کردی برا من می تونی بزرگ نمایی کنی اما من خدا ر و دارم و با ذکر یاد و نام اون باهات کنار میام

دوست دارم سال نود یه آسمانه محکم تر باشم می خوام اگه ابری و بارونی بود چشمام اما اشک اون قلبم رو سبز کنه تا من با اونی که باید بیشتر انس بگیرم می خوام شنا رو ادامه بدم و کتاب های تازه بخونم و نقاشی بکشم

راستی یه اتفاق خوب تو پایان سال ،دیدن فاطمه اندیشه بود که چند روزی باهم بودیم پست قبل رو اون برام آپ کرد الانم یه جای خوبه براش آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم

یکی به اسم دوست برام پیام میذاره نمیدنم کیه اما سخت کنجکاوم

شب سال تحویل با وجود درد زیاد یه هفت سین خوشکل درست کردم که دردم یادم رفت

عید امسال یکی بهترین عید ها بود چون افسانه و نازی عزیزم کنارمون بودن و عالی بود یه دنیا ، یه دنیا از قلبای مهربونشون متشکرم حتی دکتر طهماسبی فهمید که نازی فرشتس

از همه ی قلب های مهربونی که همیشه همراه من هستن و برام دعا میکنن متشکرم و از خدا بهترین ها رو براشون می خوام

سالی پر از خوشحالی براتون آرزو می کنم

آبی مثل آسمون

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 فروردین1390ساعت 23:43  توسط آسمان  | 

به نام مهربونم

یکشنبه بعد از اینه از بیمارستان اومدم وسایلم رو جمع کردم و با مامان و محمد حدود ساعت چهار با سواری سمند راهی تهران شدیم. من صندلی جلو نشسته بودم و به خاطر دردی که داشتم مجبور بودم صندلی رو بخوابونم. نگاه های سنگین راننده آزار دهنده بود و دلم می خواست چشاش رو در بیارم ولی مجبور بودم تا رسیدن به تهران تحملش کنم.

ساعت هشت رسیدیم ترمینال و منتظر موندیم تا یکی از دوستای خوبم بیاد دنبالمون. توی این فاصله اینقد هوا سرد بود که من یخ زدم و این ترافیک همیشگی پایتخت باعث شده بود دوست جونم یه ساعت دیرتر بهمون برسه، وقتی هم که رسید من یخه رو زده بودم و اصلا نفهمیدم چطور سلام علیک کردم و سوار ماشین شدم. ماشین گرم کرم بود اما سرما توی تمام تنم بود که باعث شد حالم بد بشه. نگرانی و اضطراب رو توی نگاه هر سه تاشون می دیدم خیلی دلم می خواست می تونستم خودم رو جمع و جور کنم اما نمی تونستم.

خلاصه بعد از دو ساعت رسیدیم خونه و من یه  فنجون آب جوش خوردم و خوابیدم.

دوشنبه صبح به همراه محمد و افسانه جون رفتم بیمارستان امام قسمت کانسر دو. نامه دستور بستری رو نشون دادم اما توجه خاصی نکردن و با وجود درد و اورژانسی بودن مورد من هیچ توجهی بهم نشد. تا اینکه با کلی التماس تونستیم آخرین نوبت اون روز رو واسه ویزیت خانوم دکتر صدیقی بگیریم. توی این فاصله افسانه جون گفت من می رم یه سر محل کارم و زود بر می گردم. من و محمد منتظر نشسته بودیم که با تعجب دیدیم دکتر صدیقی رفت و همه مریض ها شروع کردن به اعتراض به منشی. اما منشی گفت نگران نباشین چون دستیار خانوم دکتر همه رو ویزیت میکنه. توی همین حال و هوا ها دمغ منتظر نشسته بودم که افسانه جون با خوشحالی اومد و گفت از دکتر معماری برای کانستر نامه گرفتم. با تعجب گفتم مگه قرار نبود بری سر کار ؟ گفت پاشو بریم بعدا بهت می گم.

با عرض معذرت من باید برم اما در اولین فرصت بر می گردم و باقی اش رو براتون می گم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 11:20  توسط آسمان  | 

و سفری تازه به تهران

به نام مهربونم

از آخرین باری که تهران بودم مدت زیادی نگذشته و حالا دوباره باید برم یعنی تا نیم ساعت دیگه حرکت میکنم به سمت پایتخت

این روز  ها لحظه های پر دردی رو گذروندم و بعد عکس و آزمایش جدید معلوم شد که یه تومور بزرگ تو شکم و یکی هم تو ریه دارم که اونی که تو ریه هست وضعیتش زیاد جالب نیست فعلا بستری شدن تو بیمارستان امام تجویز شده تا ببینم چی پیش میاد برام دعا کنید شمایی که همیشه دعاهاتون پشت و پناهم بوده

میدونم خدا خیلی بزرگه

اما امتحاناتش گاهی خیلی سخت میشه الان برام سخت و سخت تر شده نمی دونم امیدوارم از پسش بر بیام دارم میرم التماس دعا بعد مفصل براتون تعریف میکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 14:43  توسط آسمان  | 

بازگشت از ایتالیا(بیمارستان)

به نام مهربونم

 صبح روز یک شنبه با مامان و سیما رفتیم بیمارستان واسه بستری جلوی ایستگاه پرستاری به خانم اصغری سرپرستار و مسئول بخش سلام کردم اونم نگام کرد و گفت سلام دخترم خوبی بازم که اینجایی گفتم دلم تنگ شده بود لبخند زد و دفترچه بیمه رو ازم گرفت تا دستور بستری رو بده و آجی سیما کارای اداری رو انجام داد با کمک مامان رفتم سر تختم و و لباسام رو عوض کردم طبق معمول اولین کارا رو انجام دادن مثل خون و رگ گرفتن ، که البته جای آنژوکتی که گرفته بودن خیلی بد بود و کل دستم درد گرفت اما زمانی که می گفتم توجه نمی کردن .

با تخت بغلی آمنه خانم دوست شدم خانم خوبی بود و خون گرم و خیلی زود باهاش دوست شدم غروب با هزار مکافات مامان رو راضی کردم تا بره خونه من همراه نمیخوام و فرا صبح بیاد و موفق شدم برای این که از تنهایی در بیام با خودم کتاب بردم و چند صفحه ای خوندم اما بیشتر با آمنه خانم حرف زدم

پرستارای شیفت شب خیلی کوچولو بودن 23 یا 24 سالشون بود اما خیلی فعال و مهربون بودن از یکیشون خواهش کردم که جای رگی که صبح گرفتن رو عوض کنه واز درد خلاصم که این لطف رو کرد ،وقتی داشت جای رگم رو عوض میکرد ورم پام توجه اش رو جلب کرد و گفت خواهر منم مثل شماست اما الان تحت نظر یه دکتر تو تهران خیلی بهتر شده بد نیست پاتو اون دکتر ببینه گفتم بیماری من فرق میکنه ولی با این حال خوشحال میشم آدرس و شماره دکتر رو بهم بدی اونم گفت حتما بعد نکات آماده بودن قبل عمل رو گفت که همه رو از بر بودم ،حدود ساعت ساعت 11 اومدو گفت باید بهت خون تزریق بشه و یه کیسه خون با خودش اورد و بهم وصل کرد چون رگای بدنم خیلی نازکه و خون هم غلیظه وقتی وارد رگام میشد احساس می کردم داره میترکه برا همین طبق تجربه قبلی به پرستار گفتم که یه آنژوکت دو شاخه بذاره و از سروم استفاده کنه اینطوری خیلی راحت تر تو رگام جاری میشه وقتی داشتم خون میگرفتم به آمنه خانم گفتم مواظب خودت باش دیدی یه وقت خون گم آوردم شب اومدم سراغت و اون کلی خندید

 گرفتن خون تا ساعت 2 طول کشید آخر شب پرستار اومد تا چک کنه خون میره یا نه ، اون تا رفتن آخرین قطره خون کنارم موند بهم گفت داشتی به چی فکر می کردی گفتم داشتم به قطره های خونی که میره تو بدنم فکر می کردم که چه کسی اونا رو هدیه کرده و داره به زندگی من کمک میکنه واقعا ازش متشکرم اون نمی دونه اما خون اون میتونه به خیلی ها کمک کنه  خوش به سعادتش .و باب صحبت باز باز شد خیلی با هم حرف زدیم و نتیجه این شد که انگشت های کوچیکمون به هم گره خورد و گفتیم دوسته دوستیم و بعد شماره به هم دادیم بهاره گفت هر کاری داشتی به خودم بگو ما نقاط مشترک زیادی داشتیم چه اخلاقی چه علایق و حتی یه آشنا هم بین خودمون پیدا کریم بعد گرفتن خون من خوابیدم خواب که نه  چشمام رو بستم اما دلم بیدار بود صبح زود بیدارم کردن تا لباس آبی عمل رو بپوشم و ساعت 8:30 وارد اتاق عمل شدم وقتی رو تخت جراحی رفتم دکتر بیهوشی گفت از کمر بی حس میکنیم گفتم خواهش میکنم بیهوشی کامل آخه من وحشت دارم از بی حسی با کلی التماس بیهوشی کامل گرفتم حدود ساعت 12:30 بود که بهوش اومدم خیلی درد داشتم و ناخودآگاه بدون این که ناله و فریاد کنم فقط اشک میریختم و اطرافیانم از این که بی صدا گریه می کنم بیشتر ناراحت میشدن بهاره پرستار خوبم کلی مراقبم بود تمام 8 روزی که تو بیمارستان بودم خیلی درد داشتم و تمور کنار طحالم اذیتیم می کرد الان چند روزی هست که اومدم خونه فضای خونه مثل بهشت برام میمونه اما دوباره درد طحالم شروع شده و زیاده امروز میرم دکتر تا هم بخیه ها رو بکشم و هم این دردا چک شه نمی دونم حکمت خدا چیه من به اون ایمان دارم و یقین دارم که کمکم می کنه دیشب به فاطمه هم گفتم مطمئنم خدا لحظه لحظه با منه چون هر چیزی که از دلم می گذره هر چی که می خوام برام فراهم میکنه چیز های جزئی که اگه دقت نکنی به چشم نمیاد اما من میبینم و میدونم اون داره بهم نگاه میکنه به خدا می گم الهی فدات بشم پس حکمت این دردا چیه؟ که ازت می خوام ساکت شن اما..............

نمیدنم اما میدونم هر چه از دوست رسد نیکوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 11:27  توسط آسمان  | 

آنچه گذشت

به نام  مهربون

جشن عقد پسر خاله هم تمام شد و خیلی خوش گذشت من واسه مهمونی حسابی به خودم رسیدم و شیک کردم اما به خودم گفته بودم میرم یه گوشه میشینم و تکون نمیخورم آخه کمرم درد میگیره

اما همین که وارد مهمونی شدیم بعد احوال پرسی ها رفتم دقیقا وسط مجلس نشستم و دو دقیقه نشد که شروع کردم به رقصیدین اونم نشسته سر جام انقده اونجا رقصیدم که دیگه کمر و گردن واسم نموند همه حتی فامیلای عروس خانم با من رقصیدن خیلی خوش گذشت و شکر خدا همه چی عالی بود

دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم داشتم تو تختم به این فکر می کردم که چقدر دلم دریا می خواد بعد فکر کردم چقدر خوب میشد امروز خاله جون اینا بیان یا ما بریم اونجا این دو تا فکر فقط از ذهنم گذشت اما اون بالا اون مهربون خواستم رو شنید و بر آورده کرد حدود ساعت 4 آبجی نازم زنگ زد و گفت آسی حاضر شو میایم دنبالت بریم دریا خیلی خوشحال شدم آماده شدم و رفتیم دریا جاتون خالی دریا خیلی قشنگ و ارامش بخش بود در مورد اینکه این فکر از ذهنم گذشته بود به خواهرم گفتم و اون گفت خدا همیشه مهربونه باور نمی کنید ساعت 6 دختر خالم زنگ زد تو کجایی خجالت نمی کشی ما همه خونتون جمع شدیم تا تو رو ببینیم شما نیستی دهنم باز مونده بود فقط گفتم الان بر می گردیم خونه و وقتی رسیدیم خونه همه بودن

خیلی خوشحال شدم از این که خدای بزرگ و مهربون هر دو خواسته ای که فقط از ذهنم گذشت رو بهم داد این نشون میده که مثل همیشه حواسش بهم هست و خیلی دوستم داره

این حس خوبیه که این همه آدم دوست دارن و به فکرتن این بهترین احساس تو دنیاست خدایا شکرت

برای فردا صبح میرم بیمارستان بستری شم و به امید خدا دوشنبه عمل میکنم

خدایا دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 23 بهمن1389ساعت 12:19  توسط آسمان  | 

سفر به ایتالیا

به نام مهربونم

اره عزیزای دلم میگم من سفر دوست دارم حالا این بار قسمت شده برم ایتالیا دارم تو این هفته برنامه سفر رو هماهنگ می کنم تا بعد عروسی پسر خالم آقا رضا برم سفر

تعحب نکنید جدی میگم می خوام برم ایتالیا

شنیدین میگن فلانی رفته زندان خوب بعد که اومد میگن کجا بودی ؟ میگه استرالیا

خوب منم می خوام برم بیمارستان اما اسمش رو شیک می کنم و با کلاس میشم میگم بودم ایتالیا

اینطوری خیلی باحاله

اره میرم ایتالیا

امروز رفتم کارامو ok کنم (رفتم ct) تا چهار شنبه دکتر ببینه و بیلیطتم ok کنه بعد اگه خدا بخواد شنبه به بعد بعد عروسی پسر خاله میرم ایتالیا(بیمارستان ) خیلی بهتره نه

اسمش نازه

می خوام برم تومور تو رانمو بردارم بی ادب خیلی بزرگ شده می خوام گوشش رو بکشم بیارم از پام بیرون 

خدایا بزرگ مهربونم مثل همیشه کمکم کن و بهم صبر بده درد زیاده اما بزرگی و مهربونی تو بیشمار به من توانایی بده تا این بار هم بتونم از پسش بر بیام آمین خدا جون جونم



+ نوشته شده در  دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 20:35  توسط آسمان  | 

قدرت کلمات

به نام مهربونم

بابا خدایا خیلی خیلی ماهی خیلی خیلی خدایی از دیشب تا حالا دارم هی جمله بندی می کنم تا بتونم منظورم رو در مورد قدرت کلمات و تاثیر اونا بر زندگی یه چیزی بنویسم همش یه چند خطی می نوشتم وبعد از چیزی که نوشتم خوشم نمی اومدو پاک می کردم اما با تمام وجودم دلم می خواست در این مورد بنویسم تا این که گفتم چند تا ایمیل چک می کنم بعد می شینم می نویسم که همونی که دنبالش بودم حاضر و آماده از بین ایمیلام پیدا کردم

بابا بعضی وقتا لقمه حاضر و آماده چقدر خوش مزه هست به به اینم از قدرت کلمات

عادت ها را از منفی به مثبت تغییر دهیم ...
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


كلمه ها عقاید شكل گرفته و افكار بیان شده هستند به عبارت ساده آن چه می گویی فكری است كه بیان می شود. كلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند كه به زندگی و امورمان شكل می دهند. اگر یك كارگر بی سواد بتواند یك اصطلاحی را در دنیا شایع كند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم استفاده از كلمه ها و اصطلاح های مثبت را در سطح كل ایران گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش كنیم.

امروزه ثابت شده كه كلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی در اصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می كنیم (با خودتان امتحان كنید) اما اگر به جای آن از یك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلكه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

مثال:

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود
به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت
به جای دستت درد نكنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی
به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این كه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم
به جای لعنت بر پدر كسی كه اینجا آشغال بریزد؛ بگوییم: رحمت بر پدر كسی كه اینجا آشغال نمی ریزد
به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده
به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما
به جای شكست خورده؛ بگوییم : با تجربه
به جای مگه مشكل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟
به جای فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت كمی دارم
به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم
به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست
به جای مشكل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم
به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود
به جای فراموش نكنی؛ بگوییم : یادت باشه
به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش
به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم
به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای چقدر شکسته شدی!
به جای چرا اینقدر موهات را سفید کردی!
به جای چقدر پیر شدی!
اگر حرف مثبتی نداریم بزنیم، بهتر است سکوت پیشه کنیم!


شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه كرده و برای دیگران بفرستید ...


وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه كردن به نقاط ضعف همدیگر و نام بردن از آنها مثل:
"چقدر چاق شدی؟"، "چقدر لاغر شدی؟"، "چقدر خسته به نظر می‌آیی؟"، "چرا موهات را این قدر كوتاه كردی؟"، "چرا ریشت را بلند كردی؟"، "چرا توهمی؟"، "چرا رنگت پریده؟"، "چرا تلفن نكردی؟"، "چرا حال مرا نپرسیدی؟" و ...

بهتر است بگوییم : "سلام به روی ماهت"، "چقدر خوشحال شدم تو را دیدم"، و ... عبارات دیگری كه نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلكه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء میكند. البته اگر اصراری نداشته باشیم كه حتماً درباره ی همدیگر اظهار نظر كنیم؛ وگرنه می‌شود كه درباره ی موضوعات مشترك، البته در محوریت مثبت با هم صحبت كنیم و با مصاحبت و تداوم دوستی با یکدیگر لذت ببریم.


+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 16:46  توسط آسمان  | 

مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

به نام مهربونمVandaClick

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،


و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،


و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،


بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،


از جمله دوستان بد و ناپایدار،


برخی نادوست، و برخی دوستدار


که دست کم یکی در میانشان



بی تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدین گونه است،


برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،


نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،


تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،


که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،


تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی


نه خیلی غیرضروری،


تا در لحظات سخت


وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است


همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


VandaClick
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند


چون این کارِ ساده ای است،


بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند


و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی


و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی


و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی


چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد


و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی


وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.


چرا که به این طریق


احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد


و با روئیدنش همراه شوی


تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی


و برای اینکه سالی یک بار


پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.


فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی


و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی


که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان


باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.


اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد


دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 13:49  توسط آسمان  |